تبليغاتX
باید روسریمو دربیارمو...بچرخونم روی سرم
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست.......دویدم......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

  می بینی هنوز بچست....

  نشسته کنج اتاق...

 بازی می کند...

.

.

  با سر نوشت من...!

 

+ نوشته شده در  90/10/19ساعت 6 PM  توسط بیگانه | 
 

          سلام

        خیلی دیره

       ولی اومدم

   ممنون از کامنتهاتون

   غم بروسان هنوز تازست امروز جمعست تولدشه

                       تولدش مبارک

   به قول محسن:کاش تا۲۵ آذر می ماندی تا همه ی

   سیگارهای کوچک جهان را به تو هدیه می دادم...

  یک خوشحالی بزرگ من اینه که رضا بروسان در زمان حیاتش

  شعر تقدیمی منو شنیدو شاید دوست داشت...

  *

  شاید اکنون انکارم کنند..

  اما زمانیکه مردم..

  بی شک !

  گودالی از من پر خواهد شد..

  که انکار ناشدنیست.

  کسی چه میداند!

  باز می آیند

  با بلدوزرشان

  مرا برمی دارند می برند.. کجا...

  کسی چه می داند!

  کجا کجاست؟؟!

 

+ نوشته شده در  90/09/25ساعت 11 AM  توسط بیگانه | 

 

کشوری با مرزهای معلق

واتباع ساکت و سرگردان خویش

در من فرود می آیند

و سعی میکنند به خوبی و خوشی تا پایان عمر در کنار یکدیگر..

در کشوری بس قانون مدار!!!

مهاجرین غیر قانونی واقف بر تمام بیابانها ودشتها

سازگار با قافترین قله ها و قعرترین قارها

سوار بر موجها وتوفانها

و فاتح بر تمام قوانین مصوب

 درست بعد ار پایان ساعات اداری

پیاده روی خانوادگی سر افرازان نیاوران مشهد!

آه بی خیال لهجه و اصالت

جدم بود که بی اجازه وارد شد

ما به قدر کافی از هم دور بوده ایم

من به دنبال هموطنی هستم از جنس خودت

لبخندت همیشه می کند غمگییییینم

فرزد خوانده ای غمگین و مطرود بوده ام

در مشتم پستان نامادر روسپی

مشت مشت جان میگرفتم

 تا بنا به دستور مشتی شوم بر دهان...s

اصالت را می بینی هموطن!

من هیچگاه این جایی الاصل نمی شوم!

 

جهان جای عجیبی است

 

شاید کشورم را خورده باشند...

 با حصارهای مزرعه ی جد.. چندمم؟

آه مادر... مامان... مام وطن!

دستم را که بگیری لهجه ام سبز می شود

 مشتم را که باز کنی اصالت خون بابایی فوران می کند

اصالت ستودنی است!

جهان بینی ات وسیع باد هموطن!

این جا همه به جراحی پلاستیک رسیده اند

 

جهان چیز غریبی است

 

بی خیال لهجه و اصالت

به دنبال دستهای گرم تو بودم

رودست خورده ام

کشوری شدم با بسا مهاجرینی بس غیر قانونی

که فرود می آیندو می روندو واقفندو سازگارو فاتحندو سوار.

و مشت می کنند که مشت شوند و کف دستشان می خارد و مشتشان باز می شود اما..

مرزهای معلق را باد نشخوار میکند!

همه چیز تمام شد.

اینبار هم کشورم به فضارفت..

و اتباع ساکت سرگردان تا پایان عمر...

 

+ نوشته شده در  90/04/20ساعت 7 PM  توسط بیگانه | 
 

به خيابان مي آيم...

شالم مي افتد

مي نشيند روي لبهاي پسرهمسايه...

*

لبخند ژوكوند...

 

+ نوشته شده در  90/03/27ساعت 8 PM  توسط بیگانه | 
 

حالاکه دم غروبه...

پرده ی کرم رنگ پنجره قرمز شده...

حالا که هوای خونه گرمای خوبی داره وو

هنوز که برقا خاموشن..

حالاکه دود تمام خونه رو گرفته

هر پکی که می زنی می ری تو فضا...

حالا لم بده روی کاناپه و

یه شعر بگو...

د... بگو ...د...

من تو بالکن منتظرم

سیگارم تموم شده...

زود باش...

...

...

...

دیدی گفتم...

قلیون اصلا شاعرانه نیس...

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 5 PM  توسط بیگانه | 
 

معشوق من کلاغی است

که هرروز گمش می کنم

باید کشیک دهم

پای درختان کاج

زیر برف

شاید سایه ی سیاهی پر بکشد

و برفهای روی پلکم را

آب کند

 

+ نوشته شده در  89/11/25ساعت 7 PM  توسط بیگانه | 

من یه کم خوشحالم

ینی یکی که همه است

منو خیلی خوشحال کرده

البته نه خیلی

ولی بازم

از همچون آدمی که باشه

خیلیه!!!!!

+ نوشته شده در  89/09/18ساعت 9 PM  توسط بیگانه | 
 

رفتم سر کوچه یه پاکت سیگار بگیرم

زنیکه تو بقالی

خیلی بد نیگام کرد

احساس اعتیاد کردم و پوچی

شایدم یه چی دیگه ازون احساس بدا!

میفهمی که ؟

منکه چیزی نگفتم!!

خانم

یه پاکت سیما میخوام باریکو بی مارک

آخه من هنو اول خطم

اینو دیگه نگفتم

آآآآآآآآآآخ

توکه نمی دونی چه بد نیگام کرد؟

میدونی!!!!

کاشکی عوضش می گفت

سگت چی ؟؟؟!!!

بچت چی؟؟؟!!!

 

ای بابا اصلن کلا به تخمم

وااااای کجاس علی چپ؟؟؟

 

من تو سرگیجه ی سیمای باریکم

آخه من هنو اول خطم....

+ نوشته شده در  89/07/15ساعت 5 PM  توسط بیگانه | 

به چشمانم زل بزن!

 

             سیگارت را روشن کن !

 

سعی کن اینبار

 

مرد من باشی!

 

 

همیشه این وقتا دستام عجیب تو جیبام فرو می رن

 

              عزیزم

 

                  دیگه باید از فکرت بیام بیرون

 

              من...

 

                نه ناخونام رو کوتاه میکنم

 

       نه حوصله دارم جیبای سوراخم روبدوزم

 

 

پس تو نهایت تلاشت را بکن

 

برای مرد شدن

 

      تلاش کن!       تلاش

 

           آنقدر که متلاشی شوم!

 

          متلاشی...

 

                لاشی...

 

                   من که نه!

 

                           تو

 

               اگه مرد نباشی

 

  و سیگارتو رو به باد

 

  با یه سیخ کبریت ...

 

  روشن نکنی!

 

  تلاش کن که اینبار ماندگار تر باشد...

 

  دسته کم بیشتراز هفت ثانیه

 

  برای ترکاندن هفت شهر لااااوووو  و عروج ملکوتی

 

 

حلقه ی ازدواجمونو که باد برد!

 

  حالا تا من می رم و چهار پایه رو می یارم

 

    تلاشتو بکن!

 

     یه کام تپل بگیرووو

 

      یه حلقه بده بیرون

 

            به قطر...

 

                 هفت ایییینچ!

 

                      درست...

 

                           اندازه ی...

 

                               گردن ...

 

                                    بلوری...

 

                                        نرم و نازکم.

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 4 PM  توسط بیگانه | 

 

نگاه میکنی...

 

 دستانم میلرزد

 

حرف که نمیزنی گوشام میخاره...

 

میخندی و چیزی مغزم را قلقلک میدهد!

 

راه که میری چشام تا به تا میشن...

 

زبون شعریم...آآآآآخ زبون شعریییییم

 

 

میان دندانهای کدام استاد!!!!

 

 

وقتی که نیستی!

 

یه جای کار می لنگه...

 

ودیگر هیچ...!

 

*

 

تو رفتی ...

 

جدی.. جدی

 

ومن هنوز می خندم

 

 به شعری که بیهوده شروع کردمش

 

اتفاق ساده ایست!!

 

حالا باید یکنفری زندگی کنم

 

 یک نفری راه برم

 

غذا بخورم و قهوه ی تلخ ...که دوست نداشتی...

 

و بخوابم

 

 بدون دست یا پایی اضافی

 

و این چراغ خواب لعنتی

 

تو رفتی ...جدی جدی

 

جایت را خالی می کنم

 

اندازه ی یک رز سرخ برای خودم!

 

چقدر یکنفری بودن خوب است!

 

به خوبی روز هایی که از دور نگاه می کردی و می خندیدی

 

ومن

 

 که هنوز...

 

می خندم!

 

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 4 PM  توسط بیگانه | 
 

به این زودی ها به تو نمیرسم!

این پیک سوم است و گنجشکها احاطه ام کرده اند

 

هرچه نگاه میکنم

عاشق نمیشوی

هرچه شعر میشوی

حرفی نمی زنی

شعرم نمی کنی

حرفی نمی زنم

کاپتان بلک

گلویم را می سوزاند وتو 

«تنها جای لاله ها را عوض می کنی»

 

باز هم سلامتی تو

می بینی

من

خانومتر ازین حرفام

 

♫همه چی آرومه من چقد خوشحالم♫

 

♫ از چشام معلومه به خودم می بالم♫

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 3 PM  توسط بیگانه | 

سلام خانم!چه سنگدلید شما..شما..شماره...

 

هرروز می شمارم

 

شمارم... شمارم؟

 

صفرمیلیاردونهصدوسی وپنج ملیون وچهارصدونودو چهارهزاروهشتصدوهفتادوشش

 

 نفر...

 

شاید!

 

رو به رشدند

 

انبوه!

 

 می پیلند وو کررررم

 

میکنند

 

پرررروانگی ام را

 

میچسبند

 

میچسبانند

 

تا.. تار چون تار...

 

دور تا دور تار بتنید.. تن به تن

 

ب...تن تار تن ...تار ...میببینم... تا می بینم!

 

هی خانم چه خوش گلید! گلید  گلیید!  گلاند!

 

آب را... آب جوی را...جوی همیشه برقرار را

 

نکنیم...کفتری شاید!

 

شبدری شاید ! شاید هم ..آدمی شاید...

 

کاشتند...سبز نشد!

 

سفید؟ قرمز؟

 

شاید سبز شد که خوشگل شد

 

باز هم که گل شد...

 

گل آلود شد که... تارش

 

د... می پیلند...تن شد... میشوند...

 

صفر میلیارد میشوند!

 

هرروز میشمارم!

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 3 PM  توسط بیگانه | 

 

 

یک درخت گنجشک در سرم

 

ترسیده از تگرگ!

 

انگار نه انگار بهار است !

 

و بهار قشنگ است!!

 

 

شکوفه ها باز می شوند

 

ومن متولد میشوم

 

شکوفه ها که بریزند

 

توو به دنیا می آیی...

 

انگار نه انگار بهار است....

و همه چیز

 

 باید خوب پیش برود...

 

مثلا اینکه نگویی:

 

می خواهم بروم...

*

 

همین روزها

 

 تنهایی به خانه ام می آید

 

شاید برود سراغ یخچال!

 

و شاید هویجی بردارد!

 

لم بدهد روی کاناپه

...

و من انگار نه انگار

 

که چیزی می شنوم

 

می نشینم گوشه ای

 

فکر میکنم...

 

 به روزهایی...

 که بودی...

*

این شعر

 

 

مهمانی کوچکیست برای روز تولدت

( که دوست داشتی)

 

بیست روز بعد

 

 کوچکتر هم میشود!

 

شاید باواریا... شاید اسپاگتی...

 

نمی دانم چه مینوشی یا اینکه

 

چه غذایی دوست داری!

 

اما می دانم

سال بعد

 

شاید زنی کنار تو باشد

 

وشاید آن زن عاشقت باشد

 

و شاید روز تولدت

 

 جشنی بزرگ بگیرد...

 

 

آن وقت این شعر...

 

 درهمان حوالی...

 

 تمام می شود...

 

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 3 PM  توسط بیگانه | 
 

آآآآآی درد

آآآآآی درد

سایه ی سیاهت...

پیداست...

+ نوشته شده در  89/04/08ساعت 8 PM  توسط بیگانه | 
 

او ...

نه از در رفت..

نه از پنجره...

مخاطب بیا با هم بخندیم

به

ترک دیوار

***

به چشمانت

نگاه میکنم...

بالاتر از سیاهی ...که

رنگی نبود!!!

***

چه سرد باشد

چه گرم

دولت نگران نیست!

نگران گربه هایی

که آرام گرفته اند در پناه

دیش ها

***

این یک طرح است :

مقابلم...

دستهایت...

لبانت...

چشم هایت...

.

.

آآآآه

 این

فقط

 یک طرح است!!!

+ نوشته شده در  89/03/01ساعت 6 PM  توسط بیگانه | 
 

کوچولو!

 حتی این سیل اشک هم گره روسریتو باز نمیکنه!!!

کی گره زده ؟؟؟

مامان یا بابا؟

+ نوشته شده در  89/03/01ساعت 6 PM  توسط بیگانه | 
 

برای زنده بودنم که نه ! برای شعر گفتنم اما...

 بهانه ی خوبی هستی

برای اینکه حرف بزنم اینکه حرفهایم هی حرف بیاورند

 هی حرفها زیاد شوند

 و شعرهایم تا ابد حرف بزنند

 بدون اینکه کم بیاورند...

میدونستم باید به عشق اونم... ظهر تابستون... شک کنم !!

وقتی که می خندید.. واسم باوایا می خرید.. و زیادی نگام می کرد!

 

مهم نیست...

 تو..بوسه میخواهی ومن..

آنقدر..ماتیک ..زده ام

که به این زودی..

 لبهایمان ...

بوی ماتیکای جوونی مادرمو دوس دارم..

 ماتیکای دهه ی چهل و پنجاه...

 

وااای یکی این آفتاب لعنتی رو خفش کنه!

داره ماتیکارو نرم می کنه و باواریا رو گرم!

و.اااای سوختم از عشقمون داره چه حرارتی!

 وااای که این چادرای مسافرتی!

 چه بوی گندی میگیرن زیر این آفتاب لعنتی!!

عجب حقیقتی!!

عجب داغه!!!

 باید روسریمو دربیارمو..

 بچرخونم..

 روی سرم ..

شاید..

 خنک بشه..

 دلم...

بیا همینجا برگردیم... تا کسی نفهمیده!!

 از روسری بگذریم

 به باواریا برسیم

واینکه

 مادرم

همه ی ماتیکهای جوانیش را به من بخشید..

قرمز و غلیظ

 با بویی قدیمی

بوی نفت چراغی

که

هنوز

از دهه ی چهل و پنجاه...

باید حرف بزنم

 از تو.. که بهانه ی خوبی هستی ...

و از. سیگار..البته چون شاعرانگی میده به کار

 مخصوصا تو دستای یک شاعر خمار.

 

باید حرف بزنم ... از خودم

و اینکه

 هیچ گناهی مهم نیست عزیزم !

تو...

بوسه می خواهی..

ومن آنقدر..

تو..

کم کم..

به هضم طعم.. ماتیکهایی قرمز.. و غلیظ..

 معتاد می شوی!!

و من ..

وقتی که تو خواب خماری غرقی..

دویست تومنی که کم داشتم از تو جیبت بر میدارمو

 میرم یه باواریای خنک می زنم تو رگ...!

+ نوشته شده در  88/12/26ساعت 6 PM  توسط بیگانه | 
آگهی

به منشی خانم با روابط عمومی بسیار بالا

به منشی خانم با روابط عمومی بسیار..

به منشی خانم با روابط عمومی..

به منشی خانم با روابط .

ای بابا یه خودکار قرمز اینجا بود کوش ؟؟

دختر با عجله وسایل روی میز کامپیوتر را به هم می ریزد...چیزی ازسمت برادرش پرت میشود.

این سیاهه خنگول درست معلوم نمیشه!

به سمت خواهرکوچکش میرودو خودکار قرمزی را ازدستش چنگ میزند...!

بده من اینو... دست توئه!!

 یواش تر...خرچنگ !!!

شما تایپ هم مسلط هستین ؟

آره ینی ... آره ولی تند نیست دستم... ینی مثه این تایپیستای حرفه ای نیستم که

فقط به مانیتور نیگا میکنن... ولی خوب به نظر خودم قابل قبوله... خلاصه دستم تند تند نیست.

بله ... از ناخنای بلندتون مشخصه...

چه جالب ینی ربطی هم داره؟؟؟

نداره ؟ یه کم کوتاهتر باشه بهتره نیست؟؟؟حداقل به بقیه ضررنمیرسونه آدم میترسه اینطوری !!!

الو... چیشد این شارژ؟ گدا...! تو خیابون موندم پسر زشته!همه فکرمیکنن الافم ...

از مامان بگیر ... زود.

الو سلام ... در مورد آگهیتون یه توضیح میدین.... خوب پس آدرستونو دقیق تربدین...

به هر حال حالاعرض شود حضور شماکه... یه هیئت سه نفره باید نظر بده  فقط من نیستم مستحضرهستین؟ ولی خوب به هر حال بنده خوشبینم ماشالله شما میدونین ..با این تیپ

 به هرحال...بله عرض شودمیدونین که چجوری باید واردجامعه شد اینجا متاسفانه...اون دوتا

خانم رو میبینید.. تحصیلات حوزوی دارن... حالا به هر حال شما فردا بیاین ان شاءالله زیارتتون

 میکنیم دیگه همیشه...

سلام خانم... خوبین شما؟ من مدیر شرکتWXYZ هستم. شما هنوز تمایل به همکاری دارین؟؟؟

سلااام.......خوبی؟...جایی شاغل شدی؟.............................منکه گفتم فقط ازون ناخنات میترسم......

کار من دقیقا چیه اینجا؟ عذر میخام !!!

شما... منشی خود من هستین... هم در کارای بایگانی لطف میکنین البته اگه زحمتی نباشه

و.. هم تایپ نامه های اداری و ... چایی ...و.. البته اگه جسارت نباشه..

...

...

راستی فرمتون چقد سوالای روانشناسی داشت !!! به بعضیاش دو ساعت خندیدم البته

ببخشین! میدونین گفتم نکنه قراره استخدام موسسه روانیی چیزی بشم...

سوالا خنده دار بودن؟!

نه  به اون معنی... مثلا سوال دو... خصوصیات شخصیتی خود را علامت بزنید یه گزینه

 داشت به اسم دلربایی ...

مونده بودم ! آخه آدم که نمیتونه راجع به خودش اینجوری نظر بده...

خوب بله میدونین یه سری اطلاعات لازمه حالا شما علامت زدین یا نه؟!!

نه دیگه! راستش اونقدر خندیدم که یادم رفت قضیه چی بود...

حالا لازمم نبود چیزیکه عیان است...                                                                                     

لطف میکنین... تلفن زنگ میزنه...                                                                                                                                   

بله چشم!                                                                                                                                                                                        

                                                                                                                          

+ نوشته شده در  88/12/26ساعت 5 PM  توسط بیگانه | 

 

چه کسی دست دارد؟؟؟

تورو به زور توی لباس عروسی جاکردن , اونقدرام که شنیدی خوشگل نشدی , تویه پیردختری , به خودت نگاه کن !!!

شاید دستی که اورا به زور توی لباس عروسی جاکرده حالا هم هیکل درشت و چاقش را تا جلوی آینه هل می دهد .گلبهار سرش را می برد نزدیک سرش و نگاهش دقیق می شود به چینهای دور چشمش , باز دستی فکرهایی را مچاله میکند توی سرش:

وقتی که می آمد لب کاریز هول ورت می داشت و سرت داغ می شد خب می خواستیش دلت جز او با هیشکی نبود ...یادته راه کاریز تا خونه سربالایی بود و زیاد , به موقع پیداش می شدو دبه هاتو بار خرش میکرد , نزدیک خونه می داد دستت , دستاشو که میزد به دستات ... مورمورت میشد , دوسش داشتی ! یادته عروسیی که میشد چشم همه دخترا به او بود ؟ داش غلومی شده بود شهری می پوشیدو مثل رقاصه ها می رقصید ورد زبونا شده بود مراد با فرهنگ شده , درس خونده .. هشت کلاس سواد که کم نبود! از پسرای قله سر بود, نمی رفت مثل اونا پشت خرابه ها حشیش دود کنه , واسه ننش از شهر تلویزیون آورده بود , شیر آدم خورده بود. شر بود ولی... یه وقتایی آب می خورد از خرشم کثیف تر ... فورچ فورچ ... مثل ماچ کردن... جلوی تو ها !! نه کس دیگه !!! معلوم بود بهت نظر داره  خیلی بهت می خندید اونم دوست داشت بهت گفت یه روز ... چی گفت؟؟ همیشه که می دیدت میگفت: ... عشق منی... مستم می کنی.... یه همچین چیزی , حتما از شهریا یاد گرفته بود.

هی گلی!  بهت میگفت گلی ... معلوم میشد دوست داره اون روزو یادته که بابات گفت قربون تورو واسه نادر خواسته ... یهو زدی زیر گریه و دویدی تا سر بندا... همونجا نشستی و هی گریه کردی.. اشکات خشک شده بود ولی چشات سرخ مونده بود که اومد, از پشت کوه دوشاخ نخودآورده بود, آتیش کرد و نخودارو تفت داد.. ساکت بودین و میخوردین.. نگاش کردی اونم نگات کرد هی تو ,هی او, هی تو .. یهو چشمک زد و ریز ریز خندید... دل تو هم که انگار از خر بیفته !  اوووخ ... یه آتیشی داشت روت , انگار داغ تنور بودی!

شاید همان دست گلبهار را لحظه ای می کشد بیرون از توی فکرهایش... که گلبهار دستش میدود روی صورتش و گونه هاش و بعد روی لبهایش راه می رود , باز برمیگردد توی فکر:

 بهت می گفت چندتا میدی ؟ میگفتی چی؟! میخندید , میگفت تشنمه!! میگفتی برو کاریز پر آبه! می خندیدین فقط! نه اینکه بری کوچه علی چپ, حرفاشو نمی فهمیدی, اینو که می خواست ... ماچت کنه...

وآآی ...خیس خیس می کرد همین لباتو همین لپاتو  هیشکی هم نمیدیدتون, سر بندا میومد پیشت و ... پشت این کوه و اون کوه بغلت می کردو کلی ماچت می کرد ... نفست که انگار بند میومد توهم یه ریزه میشدی تو بغلش.

حالا دور میزند و نگاهش در آینه می چرخد پوز خندی می زند : الان اگه مراد بغلم کنه....

 وای دیوانه میشد تو خلوت , میگفت شوی هیشکی دیگه نمیشه خودش میگفت , ولی تا میخواستی بگی بیا خواستگاری ... یادت می رفت, نمیشد , خب.. خوش بودین , تو میخندیدی و لپات گل مینداخت او می خندید و لپاش گود مینداخت.

شاید باز همان دست گلبهار را قلقلک  می دهد که گلبهار می خندد , که خنده, مثل آب دهان از لبانش آویزان می ماند و کش می آیدکه نگاهش خیس میشود میدود پشت دستهای سرخ و سفید چروکیده اش ... که انگشتانش را میکشد روی داغهایی که مادر زده بود ...

 ساده گیرت آورد .. بدبخت .. مثل فاحشه ها بودی واسش .. رخت عروسی رو تن دختر عموش کرد ... خاک تو سرت از همو 14 سالگی ننگ گذاشت رو پیشونیت... خاک هم از سرت زیادیه ...پس چرا هنوز به فکرشی ؟؟؟

نه , نه!!  به فکرش نیستی ولی اگه نامردی نمی کرد الآن تو زنش بودی مگه از سکینه ی عموش کمتر داشتی ؟؟؟ الآن زنش بودی حتما , واست شهر خونه می خرید , چار پنجتا بچه هم داشتی , همه خوشگلو چشم ابرو سیاه مثل خودش..

درچوبی آمدن کسی را جیغ می زند , صدای سازو دهل عروسی جای خود رابه پارس همیشگی سگها داده است.

پیرمردی با ریشهای خضاب زده به اتاق می آید.

گلبهار دستپاچه می شود...

امشب شب حجلته...! خاک تو سرت که به مرد نامحرم فکر می کنی!!!

حالا ... دست , گلبهار را می برد جلو می خواباند کنار شوهرش .. گونه هایش گل انداخته است.                                             

+ نوشته شده در  88/12/26ساعت 5 PM  توسط بیگانه | 
 

تخته سیاهی....

بازیگوش ترین شاگردها...

خیره اش....

.

.

چشم های تو...

+ نوشته شده در  88/12/22ساعت 5 PM  توسط بیگانه | 

 

دیگر همه جا آسمان را بی رنگ می بینم...

چقدر تنفس در هوای آلوده ی تهران مضحک است!

... شاید...

به من چه مربوط !؟؟

من دیگر منتظر تو نیستم..

یا منتظر هیچ اتفاق خوشایند دیگری!!

تنها....

روی زمین راه می روم!

روی همین زمین پست ....و البته هموار

هی راه می روم

و هی

آدم ها را تماشا می کنم!

آدمهای بی امید...

آدمهای امید... دار...

من و افسانه می دانیم ..

عمو جواد دیگر مثل قدیم نیست...

دیگر هیچ چیز مثل قدیم نیست!!

مثلا ... لباسهای ما.... آرایش ما

مثلا لبخندهای ما

مثلا شعرهای ...من!!

شاید ...زمستان است... و سرما سخت سوزان است

اما...

ما داغیم و حالیمون نیست!

ما داغیم .... داغ شدیم و... داغمون کردن و...

من حالا حالاها باید رو زبون شعریم کار کنم!!

یادم باشه به اساتید بگم :

ببخشید... اونقدر داغ شدم که ...

به خونسردی خودتون ببخشید!!!

شنیدی یکی میگه :

کلمه تو دهن اورانیوم غنی شدست !!!!

بذار من شفاف ترش کنم:

این کلمه است... اینم اورانیوم غنی شده است...

اینم دهن من و توء...

جای کلمه هرچی میخوای بذار آزادی...

آزادی!!!

اورانیوم غنی شده رو بذار باشه قشنگه...

اما جای دهنت...

یه قفل خوشگل دامن چین چینی بذار با کلید کامپیوتری...

هی!!! صبر کن

قبل از اینکه قفلش کنی کلیدشو قورت بده, میتونی !!؟؟

آآآآآآخ یکی بیاد دستای منو بگیره ببینه هنوز داغم...؟

یه چیزی : هرکی تا حالا دستای منو گرفته از من داغتر بوده!!

باید شعرو جمش کنم !

واسه آخرش یه سطر توپ کنارگذاشتم که میگه :

عموهایم غمگینند...

شاید دیگر...

باواریا هم خوشحالم نکند...

 

+ نوشته شده در  88/11/16ساعت 9 PM  توسط بیگانه | 

 

مثل دزدای سر گردنه وجدان نداری

تو بدون اسلحت به هیشکی ایمان نداری

تو بدون اسلحت دائم کلنجار میری

از خودت از آدما از روزگارتم سیری

بزار از راز دلت مردمو با خبر کنم

بزایکبارم شده به خاطرت خطر کنم

میخوام از کسی بگم که دل سنگتوشکست

میخوام از کسی بگم که چشمای بازتو بست

آره شاید دل تو سخت مثه سنگ بود

ولی گیر کسی افتاد که دلش تنگ بود

دلش از عشقای رنگی دیگه پر شده بود

دیگه نونش پیش دل نازکا آجر شده بود

تو خودت دور دل شیشه ای دیوار کشیدی

گفتی بسه طعم عشقو واسه یکبار چشیدی

دل تنگ وکوراون برای هیشکی جا نداشت

اما اومد جای پاشو رو دل تو جا گذاشت

اومدو تجربه هاشو واسه تو ورق زد و

مثه مجنون کنارت نشس یه پیک عرق زد و

روی دیوار دلت بارید و بارید و رسید

پشت اون دیوار سنگی دل شیشه ایتو دید

اونقدر حرف زد از عشقی که توی سرشه

گفتی شاید خودشه !!آره شاید خودشه!!

دل تو سنگ بود اما سنگ هم خرد میشه

با هجوم موریانه همه چی ترد میشه

حالا توی زندگیت واسه خودت دل ساختی

تا یادت نیا د یه روزی به کیا دل باختی

دلی که سخت تر از سنگای عالم شده و

عشق و اعتمادو سادگی ازش کم شده و...

اسلحت غروره و بدون اون کم میاری

میدونی چون دلت از سنگه دیگه غم نداری

تو بدون اسلحت دائم کلنجار میری

از خودت از آدما از روزگارتم سیری

مثل دزدای سر گردنه وجدان نداری

تو بدون اسلحت به هیشکی ایمان نداری

 

+ نوشته شده در  88/11/16ساعت 9 PM  توسط بیگانه | 

علیرضا بهمن زادگان - جهرم


من گناه زیاد کرده ام


به اندازه ی تمام دختر هایی که دیده ام


تو هم
به خیل گناهان من اضافه شو


-روسری آبی....


گره روسری ات را
محکم نبند
-بگذار رقص موهات- به پایکوبی درآوردم


شاید فراموشم شود


اینجا جهنم است. 


 

ایوب پرندآور - جهرم 

 

 شعر آخري


دل مويه هاي شاعري ات را به من بده


آن يك دو بيت آخري ات رابه من بده


محض رضاي اين دل ايلاتي غريب


آن حالت عشايري ات را به من بده


اين گريه هاي باطني من براي توست

 
آن خنده هاي ظاهري ات را به من بده

 
دلگيري از مرام و مسلماني ام ، اگر


پندارهاي كافري ات را به من بده


يا از دلم به معجزه پيغمبري بساز


يا آن عصاي ساحري ات را به من بده


اين كوفيانه همت ما را به هم بريز


آن غيـرت ملايري ات را به من بده


تا چشم آفتاب سپهري ترم كند


سهراب ! شعر آخري ات را به مــن بده

+ نوشته شده در  88/09/27ساعت 7 PM  توسط بیگانه | 
 

    وای سلام خوبین

    دلم واستون تنگیده شده

   الان نمیتونم حرف بزنم

   آخه پول ندارم.....

   اینجا کافی نته

    باااااای

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 7 PM  توسط بیگانه | 

 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند

و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند

بعد همديگ ه رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که همه ب َدَ ن مگر اينکه

خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن

 حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني

است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند

و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند

 تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس

 براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن

 را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و

بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش

دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از

 ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند

چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه

و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن

مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن

 زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن

اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي

تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن

اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و

باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد

به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند

مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و

دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي

ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي

 تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي

 تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش

 رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

+ نوشته شده در  88/07/10ساعت 10 PM  توسط بیگانه | 

 

چشمان خمار یار فیلتر شده است!


وان بوسه ی آبدار فیلتر شده است!


هرکار ِ خفن که حالِ توپّی بدهد


از
جمله لب و کنارِ فیلتر شده است!


بگذشته از این دو سه خلافِ باحال


هرچیز،
هزار بار فیلتر شده است!


ای دوست، چو بی گدار بر آب زدی


آن
شیرجه یِ بی گدار فیلتر شده است!


"
دولت" چو فشار آورد بر "ملّت"


لو دادنِ آن فشار فیلتر شده است!


جز "فارس" و "رجا" و "ایرنا" و "انصار"


هر سایت "خبرگزار" فیلتر شده است!


فردا چو روی به سایت "قرآن"، بینی


گلواژه
ی کردگار فیلتر شده است!


القصّه، به هیچ "چیز" وارد نشوی


چون
"چیز" در این دیار فیلتر شده است!


از جمله ی "دسترسی به این سایت ..."، بدان


آن
سایتِ خرابکار فیلتر شده است!


هی شعرِ مرا خواندی و هی خندیدی


غافل
که همین دوکار فیلتر شده است!


غوغاست ز فیلترینگ برپا در "وب"


انگار که روزگار فیلتر شده است!

 

"بدپیله" مگو که "بدبیاریم همه!"


این گفتن "بدبیار" فیلتر شده است!

 

+ نوشته شده در  88/07/10ساعت 10 PM  توسط بیگانه | 
 

کاش چشمان قشنگ تو ...گناهم..نکند

 آن کوه ..کنار  کوه.... کاهم   نکند!!!!

می آیی و باز دست من نیست دلم!!!

کاش لبهای تو فرصتی.. فراهم نکند!!

 

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت 9 PM  توسط بیگانه | 
 

سلام دوستان عزیزم

اومدم که فقط یه چیز کلی بگم در مورد ترانه ها

اونم اینه که من اصولا به وزن در ترانه اعتقادی ندارم

دست خودم نیست هرچقد درموردش فکر میکنم میبینم

به کار نمیاد چون بی وزن ترین ترانه ها هم با یه ملودی

 یا آهنگ خوب میتونه شنیدنی و تاثیر گذار باشه!!!

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت 9 PM  توسط بیگانه | 

 

تو كاملا ربطي به زندگي من نداري!!!

چرا داري لباتو رو لباي من ميذاري؟؟؟

نه خسته اي نه تنهايي يا اونجايي يا هرجايي

بدون من واسه خودت برو بيايي داري!

چشات دارن ميگن بهم احساسات لطيفتو!!

نيازي نيست نشون بدي خيلي منو دوس داري!

بدون من تو زندگيت چيزي عوض نميشه

ديگه نگو شبا همش به ياد من بيداري!!

ثانيه هارو كش نده شروع كه شد رد شوازش

بين ما احساسي نبود بخواي واسش اسم بذاري

گفتي به من عاشقتم.. گفتي به من ديوونتم!!

به منيكه طاقت ندارم!!! طاقت حرف تكراري

همش مزخرف ميبافي عشق شده راه علافي

سعي كن ديگه اداي عاشقارو در نياري!!

براي من ثانيه ها چنتا نگاه و خاطرست

خاطره هاي زوركي ... نگاهاي سركاري

حرفامو تقريبا زدم... توهم گمونم شنيدي

ولي نه... انگار خدايي سر به سر من ميذاري!!

تو..كاملا ربطي به زندگي من.. نداري !!

حالا چرا لباتو رو لباي من ميذاري؟؟؟!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 5 PM  توسط بیگانه | 

 

آسمون ديگه نبار! سقفمون خراب شده!

واسه اشكاي مامان دلمون كباب شده!

آسمون نذار بارون چش مامانو تر كنه

آبيهاي فرشمونو آبي و... آبي تر كنه

خونمون سرد شده.. نزديك ستاره هايي

واسمون ستاره بيار توكه اون بالابالايي!

آسمون بابا ببار.. تلوزون..عمو پورنگ!!

واسه آبجي عروسك.. براي منم تفنگ!!

سكه و پول ببار تا مامان كار نكنه

خودشو صب تا غروب خسته و زار نكنه

اسمون روي زمين زمين تيره و تار..

خنده و مهربوني ... پنج وارورنه ببار!!

ماماني يه بار ميگه خداجاش اون بالاهاس!

ولي يك بار ديگه ميگه اون تو دل ماس!

اسمون خداكجاس؟ نكنه اون دور دوراس؟!

قدش اندازه باباس؟؟خدا راس راسي كجاس؟

آسمون توهر دلي ....گلاي دعا بكار !!!

واسه يكبار همه جا... يه عالم خدا ببار !!!

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 5 PM  توسط بیگانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من آن همیشه ی هنوز کودکم
به خواب من بیا
لولوی مهربان

پییییش تر ها
دی 1390
آذر 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
آذر 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشیو موضوعی
هی فلانی .. زندگی شاید.. همین..!
برای لبخندهای همیشه اش و....
پیوندها
محمدكاظم كاظمي
فاطمه اختصاري
صادق دادكريمي
هماسعادت
جوادكليدري
امان ا..ميرزايي
ايمان مرصعي
زهرا زارعی
نفیسه نجفی
منیژه رضوان
جواد لگزيان
رضا بروسان
رضا سرسالاري
علیرضا بدیع
جلال کیانی
لينا نبي زاده
مجید سعدآبادی
سمانه مصدق
رضا وهاب
علیرضا؟؟
مصطفی؟؟؟بزرگوار
محمد حسینی مقدم
شیوا هاشمی
زهرا معتمدی
مهدی موسوی
کلاغ
احسان برات پور
شلوخ پولوخ
وحید نجفی
لیلا اکرمی
دینگ دانگ
هفت سنگ
ادبستان
فرشاد فرخ زاد
هزااارتووو
جن و پری
هرچي كه دلم ميخواد
نازنین آزاد
محمدهادی جهاااان آبادی
ایمان zhaleh
ابوالفضل مبارز
مجتبی فدایی
پژمان پاکدل
وحیده ابراهیم زاده
احسان بایگی
مریم معصومی
پدرام
علی مفید
پارسا.....
فهیمه حسینی
انجمن ادبی ترمه خیال
زنانه نویسی
علیرضا همتی
مهدی موسوی
م.رحماني.دوبلور
عباس رضايي
تنها صدا...
صالح جراح نجفي
هنرمندان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM